![]() |
دانشی به عمق یک وجب |
![]() |
|
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست:
خام بودم، پخته شدم، سوختم. |
|
2 نگارش در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 16:17 توسط مجید |
|
|
سفر
|
|
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي صوفي نشود صافي تا درنکشد جامي گر پير مناجاتست ور رند خراباتي هر کس قلمي رفتهست بر وي به سرانجامي فردا که خلايق را ديوان جزا باشد هر کس عملي دارد من گوش به انعامي اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم تو عشق گلي داري من عشق گل اندامي سروي به لب جويي گويند چه خوش باشد آنان که نديدستند سروي به لب بامي روزي تن من بيني قربان سر کويش وين عيد نميباشد الا به هر ايامي اي در دل ريش من مهرت چو روان در تن آخر ز دعاگويي ياد آر به دشنامي باشد که تو خود روزي از ما خبري پرسي ور نه که برد هيهات از ما به تو پيغامي گر چه شب مشتاقان تاريک بود اما نوميد نبايد بود از روشني بامي سعدي به لب دريا دردانه کجا يابي در کام نهنگان رو گر ميطلبي کامي
|
|
2 نگارش در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:38 توسط مجید |
|
|
سال نو مبارک
|
|
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان ميفرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دي و شوکت خار آخر شد صبح اميد که بد معتکف پرده غيب گو برون آي که کار شب تار آخر شد آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل همه در سايه گيسوي نگار آخر شد باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز قصه غصه که در دولت يار آخر شد ساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد که به تدبير تو تشويش خمار آخر شد |
|
2 نگارش در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:34 توسط مجید |
|
|
بدون عنوان
|
|
چند وقتی بود که دلم هوای شعر و شاعری کرده بود. بعضی شعرها و ضرب المثل ها هستند که آدم یک عمر اونها رو زمزمه می کنه ولی ممکنه سالها طول بکشه که با پوست و گوشت و خون احساسشون بکنه! مثل این شعر از سعدی که من از دوران دبیرستان به یاد داشتم و این روزها یک لحظه از ذهنم نمی رود. چند گويی که بدانديش و حسود عيب جويان من مسکين اند گه به خون ريختنم برخيزند گه به بدخواستنم بنشينند نيک باشی و بدت گويد خلق به که بد باشی و نيکت بينند |
|
2 نگارش در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 22:12 توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ: |
من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر کسي مي خواهد وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانة ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر خانة دوست کجاست؟ |
| پیوندها |
|
معصومه شهرام امیر خان اتاق خالی یکشاخه گل کتابخانه آفتاب مسعود هاشمی کتابهای آنلاین رایگان دریایی به عمق یک وجب نقشه تهران با امکان بزرگنمایی |
|
RSS
|
|
لینک های مفید شبکه اطلاع رسانی انرژی JOB SEARCH IN OIL AND GAS INDUSTRY IRAN OIL GAS WEB SITE بزرگترین مجموعه اشعار فارسی |